اسمش کیاناس خیلی خیلی شیطون و دوست داشتنی...

|
اسمش کیاناس خیلی خیلی شیطون و دوست داشتنی...
+ نوشته شده توسط مریم مسعودی در جمعه نوزدهم اسفند 1390 و ساعت
23:8 |
+ نوشته شده توسط مریم مسعودی در جمعه نوزدهم اسفند 1390 و ساعت
23:0 |
![]() این هم چند تا تابلو نقاشی شده از من روی بوم با رنگ روغن
و این هم یکی دیگه نظرتون چیه ؟ ادامه مطلب + نوشته شده توسط مریم مسعودی در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 و ساعت
17:34 |
داشت برف می امد. بچه ها ادم برفی درست می کردند و تعطیلات نوروز بود. همه ی بچه های محل به مسافرت رفته بودند. ولی دل من سفر نمی خواست. یکی از بچه ها که از سفر برگشته بود مرا دید و گفت شما چرا به مسافرت نمی روید من هم در جواب گفتم ما هم به سفر می رویم. همان موقع دوست داشتم اگر می شد سفری می کردم توی دل معلمم وببینم او در کلا سمان چه کسی را از همه بیشتر دوست دارد. دوست داشتم برم توی داستان ها و با شخصیت های داستانی اشنا بشوم و توی نقاشی ها سفر کنم دوست داشتم به اینده سفر کنم وببینم ایا به ارزو هایم میرسم یا نه. ناگهان خواهرم مرا صدا می زند. ان ها ادم برفی درست می کنند. خواهرم گفت 2تا چوب بیاور تا دست هایش را درست کنیم. دست های ادم برفی را درست می کنیم اما فکر می کنم چیزی کم دارد. فو را به اتاقم می روم و شنل قرمزم را بر می دارم و روی ادم برفی می اندازم تا سرما نخورد. و خواهرم هم کلاهش را به ادم برفی هدیه می کند. گردن بندم را از گلویم باز می کنم و همین طور که به گردن ادم برفی می بندم با خو دم می گویم ای کاش می توانستم در دل تو سفر کنم وببینم ا ی ادم برفی ایا احساس خوبی داری؟ ایا مرا دوست داری؟........
+ نوشته شده توسط مریم مسعودی در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 و ساعت
20:55 |
![]() مرغ کوچک روی بام خانه ای می کند قد قدقدا این مرغک دردانه ای مرغک زرد طلایی روی بام خانه ام انقدر صدا نکن ای مرغک پرطلایی ای مرغک کوچول موچول رو بوم ما چی کار داری مگه تو هم مثل ماها رو بوم ها کار و بار داری مرغک من ای خوش صدا رو بوم که جای بازی نیست تو هم مثل این بچه ها دوست داری که بازی کنی بیا پایین از بوم ما یک وقت ازاون بالا بالاها میفتی پایین تلف می شی خدا نکنه مریض بشی اون وقت باید از تو خونه هی بیرون رو نگاه کنی منتظر سلامتیت دوباره قد قدا کنی + نوشته شده توسط مریم مسعودی در جمعه سی ام دی 1390 و ساعت
21:18 |
زمان می گذرد و ما انگار چماق توی دست این فلاکت مانده ایم نمی دانیم که هی می گذرد زمان بعد همان گونه همان عالم به فکر ان زمان های ازدست رفته ی بیهوده هی غم خورده ایم مثل جسم بی نفس طاقت به دیدار گذشته مانده ایم
+ نوشته شده توسط مریم مسعودی در جمعه سی ام دی 1390 و ساعت
21:0 |
سلام به همه ی شما که به وبلاگ من سر میزنین. اسمم مریمه به شعر و نقاشی خیلی علاقه دارم دلم می خواد می شد یک کتاب شعر داشته باشم . ولی اگه یک وبلاگ شعری هم بشه بدک نیست. به نقاشی روی بوم علاقه دارم البته با رنگ روغن . به موسیقی وکارهای هنری علاقه دارم بخصوص داستان نویسی. امیدوارم از شعرهام خوشتون بیاد.با ارزوی موفقیت. مریم مسعودی دوازده ساله از شیراز. + نوشته شده توسط مریم مسعودی در جمعه سی ام دی 1390 و ساعت
20:48 |
|
|